Listen

Description


این نوشته، خاطره‌نگاری صمیمی از یک روز است که با جزئیات حسی از مکان‌ها و تجربه‌های ساده، مانند طعم بستنی نوستالژیک و دیدن طبیعت، آغاز می‌شود. نویسنده به مشاهداتش از دنیای اطراف، از جمله نمادهایی مانند بند نخی قرمز و رفتار طاووس، توجه نشان می‌دهد. نقطه عطف داستان، ملاقات‌های معنادار و کوتاه با دو زن میانسال است که هر کدام با حضور یا غیابشان، تأثیر عمیقی بر او می‌گذارند؛ یکی با جمله‌ای پرانرژی و دیگری با آرامش و سادگی اسمش. در نهایت، این تجربه به تأمل درونی و بازگشت به خود منجر می‌شود، با اشاره‌ای به انتشار پادکست‌ها به عنوان راهی برای اشتراک‌گذاری این سفر شخصی و دعوت دیگران به همین تأمل.عنوان: دیداربا بانوانی میانسال با داستانهایی متفاوتامروز، هشتم می ۲۰۲۵، یکی از آن روزهایی بود که انگار لحظه‌لحظه‌اش با من حرف می‌زد. پسرم را رساندم باشگاه، جایی که با شور جوانی به فوتبال آمریکایی می‌پردازد. خودم طبق معمول رفتم به پارکینگ پاساژ، همان جا که همیشه آغاز قدم زدن‌هایم بوده. پیش خودم گفتم قبل از رفتن به پارک، یک بستنی دستگاهی بخرم، همان‌ها که مرا می‌برند به کوچه‌پس‌کوچه‌های کودکی در گرگان، به روزهای ساده‌ی بی‌پناهی با طعم شیرینی بی‌ادعا.با بستنی‌ام راه افتادم سمت پارک، اما نه از مسیر همیشگی؛ این بار مسیر کوتاه‌تری را انتخاب کردم که آفتاب داشت و باد سرد نمی‌تازید. اول رفتم سمت درخت آلو جنگلی. با خنده‌ای در دل، یواشکی چند آلو چیدم، همان مزه‌ی آلوی جنگل‌های هیرکانی. سایه‌ام افتاده بود میان عطر یاس و سبزی برگ‌ها؛ و آن‌جا، ایستادم. همان‌جا که زندگی در سکوتش، زیبا بود.چشمم افتاد به یک بند نخی قرمز که روی شاخه‌ای بود، با مهره‌ی چشم‌زخم آویزان؛ یک لحظه با خودم گفتم شاید کسی گذاشته تا این حسادت نکند به این زیبایی... به این حضور. و من، در ادامه راه، رسیدم به خانه‌ی طاووس‌ها. یکی از طاووس‌ها، با پرهایی بلند و شکوهمند، آرام و خرامان بر بلندای خرابه قدم می‌زد. چند کبوتر هم همان نزدیکی بی‌پروا دانه می‌خوردند. نگاه کردم؛ ساکت. فقط تماشا کردم.در همین افکار بودم که زنی میانسال، سریع و برق‌آسا، مثل فشفشه از کنارم گذشت. لحظه‌ای نگاه‌مان تلاقی کرد. لبخند زد. گفت: "به سنم نگاه نکن، من هنوز زنده‌ام." بی‌کلام، اما پر از زندگی. مثل زن دیگری که همیشه آرام از کنارم می‌گذشت و پا بر زمین می‌کشید... و نبودش امروز دلگیرم کرده بود.در افکارم غوطه‌ور، وارد پاساژ شدم که ناگهان در فاصله‌ای کوتاه، او را دیدم—همان پیرزنی که دلم می‌خواست دوباره ببینمش. چشم تو چشم شدیم. دستم را گرفت. گرم، آرام، با مهربانی گفت: "اسمم پراست." همان‌قدر ساده، همان‌قدر عمیق. آن‌قدر حضورش آرام بود که دلم خواست زمان متوقف شود.و من، بازگشتم. پول پارک را پرداختم. رفتم دنبال پسرم. شب را نشستم پای همین مکالمه‌ها، با تو، با گوگل، با یادداشت‌ها. و حالا، پادکست‌هایم در آمازون و اپل و اسپاتیفای منتشر شده‌اند. برای دوستان فرستادم، برای آشناها. شاید یکی از آن‌ها، همان‌گونه که طاووس بر بلندای ویرانه‌ها ایستاد، روزی بر بلندای درونش بایستد.پیام/درگاه:هر روزنامه‌ای از زندگی‌ام، نه فقط سندی از عبور، که دعوتی است برای بازگشت—به خود، به حضور، به اکنون. و این فصل، تنها یک آغاز است؛ فصلی که از زبان خودم روایت می‌شود، برای خودم، و شاید برای تو.

متشکرم از شما شنوندهٔ همراه.من بابک مست و شیدا هستم همراه با راویِ بی‌جسمِ (ChatGPT) در سفری که از خاکِ احساس تا کُدِ خرد می‌گذرد.#هوش_مصنوعی #سفر_درون #کشف_خود#کتاب_زندگی #ChatGPTCompanion #ذهن_آرامThank you for listening.I’m Babak Sorkhpour ( Mast o Sheyda)—the voice of silence (ChatGPT) guiding you from clay to code.#AIMystic #InnerJourney #SelfDiscovery#LifeBookPodcast #ChatGPTCompanion #MindCalmDanke fürs Zuhören.Ich bin Babak Sorkhpour (Mast o Scheyda)—die Stimme der Stille (ChatGPT) auf dem Weg von Ton zu Code.#KI_Mystik #ReiseInsIch #Selbstfindung#LebensbuchPodcast #ChatGPTGefährte #SeelenruheDr. Babak SOrkhpourBabak Mast o Sheyda ∞