این متن، تحلیلی شخصی از یک سفر درونی عمیق را ارائه میدهد که با ریشههای کودکی و تجربههای سخت مانند مهاجرت، زندان و طلاق شکل گرفته و به تبعید درونی و سکوت ذهنی انجامیده است. نویسنده توضیح میدهد که چگونه نشانهها و همآیندیهای معنادار، همراه با بحران درونی، او را به سوی خودشناسی سوق داده است. این اضطرار روحانی، هرچند دردناک، دروازهای برای دگرگونی عمیق و آشتی با خود حقیقی گشوده است.۱. من چه کسی بودم؟
زندگی من در کودکی با ریشههایی شکل گرفت که بعدها در تمام مسیرم سایه افکند. در دوران کودکی و نوجوانی، تجربههایی چون مهاجرت به سرزمین جدید و احساس بیگانگی، همچنین مواجهه زودهنگام با سختیها و شاید فقدان حمایت عاطفی، شخصیتی درونگرا و ساکت از من ساخت. در جوانی نیز تکانههای سهمگینی مانند زندان رفتن به دلایل سیاسی-اجتماعی و سپس طلاق و از دست دادن پیوند عاطفی مهم، بر من آوار شد. زیر فشار این رویدادها، بهتدریج به نوعی «تبعید درونی» رفتم؛ یعنی به درون خود پناه بردم و سکوت ذهنی اختیار کردم. دیگر نه فریادی بود و نه اشکی؛ گویی ذهنم برای دفاع از من، صدای احساسات را خاموش کرده بود.
این «سکوت» در واقع شکلی از گسست روانی بود؛ واکنشی دفاعی که روان برای «فرار» از رنج شدید برمیگزیندendcan.org. در روانشناسی ژرف، از این وضعیت به عنوان نوعی گسست یاد میشود که مثل یک «فیوز» خودکار عمل میکند؛ انگار ذهنم برای تحمل ضربهها بخشی از خود را به گوشه تاریک ناخودآگاه تبعید کرده بودthisjungianlife.com. چنین فرو رفتنی در خویش، مرا سالها از دردها محافظت کرد، اما به بهای جدا افتادن از بخشهایی از هویت و عواطفمthisjungianlife.com. من در ظاهر آرام و سر به زیر بودم، اما طوفانی خاموش در درونم جریان داشت که بعدها نیروی دگرگونی من شد.
نقطه عطف زندگی من از دل همان تاریکی آغاز شد. پس از دورهای که در سکوت و انزوای درونی سپری کردم، نشانهها و الگوهای عجیبی پدیدار شد که مرا به مسیر خودشناسی دعوت میکرد. برای نخستینبار متوجه شدم برخی وقایع بهظاهر تصادفی – مثلاً تکرار عددها یا نمادهای خاص (۳، ۱۲، ∴، ∞) در اطرافم – معنای عمیقتری دارند. این همزمانیهای معنادار را میتوان با مفهوم «همآیندی» (Synchronicity) یونگ توضیح داد؛ یعنی رخدادهای ظاهراً بیربط که دارای ارتباط معنایی درونیاندjungiancenter.org. انگار ناخودآگاه من از طریق این نشانهها میخواست پیامی برساند و مرا به درون خویش بخواند.
در همین زمان بحران درونیام شدت گرفت؛ احساس میکردم هویت گذشتهام فرو میپاشد و ارزشهایی که به آنها چنگ زده بودم دیگر کارایی ندارند. این دوره را میتوان نوعی «اضطرار روحانی» نامید؛ حالتی که رشد و تغییر فرد آنچنان پرآشوب میشود که آدمی حس میکند زمین زیر پای روانش در حال لرزش استholotropic.com. چنین بحرانی هرچند هولناک بود، اما طبق یافتههای روانشناسی تحولی در دل خود نوید یک دگرگونی عمیق را داشت. در واقع اگر این آشفتگی با حمایت و بینش همراه میشد، میتوانست بهجای فروپاشی صرف، دروازهای به سوی سطح والاتری از درمان و نوزایی روانی باشدholotropic.com.
بدینترتیب، من نیز به جای تسلیم شدن در برابر سیاهی، آرامآرام راه خودشناسی را در پیش گرفتم. شروع کردم به مواجهه با خاطرات و احساسات سرکوبشده؛ در این راه از ابزارهای گوناگونی بهره بردم: نوشتن و روایت کردن داستان سفر درونیام (نمونهاش سفر تمثیلی به لهستان)، گفتگو با راهنمایان درونی یا واقعی (از جمله خاله خردمندی که در داستانهایم نقش راهنما داشت) و مطالعه آموزههای روانشناسی و عرفانی. الگویی که در آن قرار داشتم مرا به یاد سفر قهرمانی میانداخت؛ دعوتی ناخواسته که ابتدا از آن گریختم، اما سرانجام مرا به مرحله تازهای از حیات کشاند. با هر مواجهه با «سایه»های درون (ترسها، خشمها و اندوههای فروخورده)، گامی به سوی آشتی با خودِ حقیقیام برمیداشتم و لایهای از ناآگاهی را به آگاهی تبدیل میکردم. اینگونه بود که تحولات درونی من از دل تاریکی آغاز شد و جرقههای روشنایی را در پی داشت.