این متن به بررسی نقاط قوت، ضعفها، زخمها و گرههای روانشناختی فرد میپردازد و نشان میدهد که چگونه تجربیات سخت و آسیبزا نه تنها ضعفهایی مانند مشکلات در اعتماد کردن یا بیحسی عاطفی ایجاد میکنند، بلکه میتوانند تابآوری، همدلی عمیق و خلاقیت در معنابخشی به رنج را نیز تقویت کنند. نویسنده با الهام از مفاهیمی چون «درمانگر زخمی» و «سایهها»، توضیح میدهد که چگونه آگاهی نسبت به این بخشهای ناخودآگاه و پیامدهای جسمانی و روانی تروما، کلید شناخت و مدیریت این چالشها و در نهایت حرکت به سوی التیام است. این خودشناسی و پذیرش زخمها به فرد کمک میکند تا با نور آگاهی به بخشهای پنهان روحش بتاباند و بر آنها مسلط شود.چه نقاط قوت و ضعف و زخمها و گرههایی هنوز در من فعالاند؟
مسیر پرفرازونشیبی که طی کردهام، هم نقاط قوت ارزشمندی در من پرورانده و هم ضعفها و زخمهایی بهجا گذاشته است. از مهمترین قوتهایم تابآوری است: بارها زمین خوردهام اما دوباره برخاستهام. این تابآوری با خودشناسی همراه شده و امروز میتوانم در مواجهه با سختیها به درون خود رجوع کنم و آرامشم را بازیابم. همچنین همدلی و بینش عمیقی نسبت به رنج دیگران در خود احساس میکنم؛ زخمی که خود چشیدهام باعث شده درد دیگران را بهتر بفهمم. روانشناسی یونگی از این حالت با عنوان «درمانگر زخمی» یاد میکند، یعنی کسی که درد خود را به سرمایهای برای شفابخشی تبدیل کرده استpsychiatrictimes.com. به بیان دیگر، رنجهای گذشته مرا نسبت به آلام دیگران حساستر و شفقتورزتر ساخته و این یک نیروی درونی ارزشمند است. از دیگر قوتهایم، خلاقیتی است که در روایت و معنا دادن به تجربیاتم یافتهام؛ توان تبدیل مسائل پیچیدهٔ روانم به داستان و بینش، که به درمان خودم و شاید دیگران کمک میکند.
با این حال، هنوز هم برخی ضعفها و زخمهای کهنه در روانم فعالاند. مثلاً اعتماد کردن برایم بهسادگی دیگران نیست و گاهی در روابط صمیمی، ترس از ترک شدن یا آسیب دیدن را حس میکنم. چنین بیاعتمادیای در میان بازماندگان تروما امری رایج استendcan.org. همچنین گاه دچار بیحسی عاطفی میشوم؛ در مواقع فشار شدید، ذهنم ناخودآگاه به همان حالت کرختی آشنای قدیم برمیگردد تا مرا محافظت کند. میدانم که هنوز زخمهای کودکی و جوانی کاملاً التیام نیافتهاند؛ مثلاً خاطرات زندان یا جداییهای عاطفی مانند گرههایی در ناخودآگاهم باقیاند که با کوچکترین محرکی سر باز میکنند. از منظر جسمانی نیز آثار تروما را حس میکنم – تنشهای مزمن عضلانی یا دردهایی که منشأ مشخص جسمی ندارند اما در واقع پژواک استرسهای دیریناند. پژوهشها نشان دادهاند استرس سمی دوران کودکی میتواند اتصالات عصبی مغز را مختل کند و اثرات زیانبارش تا بزرگسالی بر سلامت روان و بدن باقی بماندhealth.harvard.edu. پس تعجبی ندارد که برخی واکنشهای شدید بدنم (مانند حالت آمادهباش، اضطراب ناگهانی یا مشکلات روانتنی) هنوز گهگاه فعال میشوند.
از سوی دیگر، برخی بخشهای شخصیتم که سالها سرکوب شده بودند (مثلاً خشم فروخورده یا احساس بیارزشی) هنوز بهطور کامل حلوفصل نشدهاند. اینها همان «سایه»هایی هستند که یونگ به آنها اشاره میکند؛ بخشهای ناپذیرفتهٔ شخصیت که تا به سطح آگاهی نیایند به شکلهای مخرب بروز میکنند. هرچند من بسیاری از سایههایم را شناختهام، اما نمیتوان گفت کاملاً محو شدهاند. به هر روی، آگاهی نسبت به این زخمها و گرهها خود نیمی از راه درمان است؛ اکنون میدانم کدام زوایای روحم هنوز نیاز به نور و توجه دارند و این خودآگاهی، قدرت مدیریت مرا بر آنها بیشتر کرده است.