در همین هیاهو، زنی میانسال با دستان ترکخورده و چشمان خسته کنار کراچی کوچکش لم داده است. وسایل اندکش را یکییکی از کیسه پارهاش بیرون میآورد: چند بسته دستمال کاغذی، چند عدد آفتابه پلاستیکی و چند جوره دستکش. هر بار که جنسی را روی کراچی میگذارد، گویی تکهای از امید را در دلش زنده میکند؛ امید برای اینکه روز تازه، نانی تازه برایش بیاورد.