Listen

Description

چای‌مان را در گیلاس ریخت و گفت: «دخترم، این بار نوبت توست… انشاءالله به زودی، تو هم مثل سما جان عروس می‌شوی!» مادرش چند دقیقه نشست و بعد رفت. من و او تنها ماندیم. آن روز برایم همه‌چیز را گفت؛ این‌که چگونه پدرش او را در قمار به یک مرد باخت. مردی که دست‌کم پانزده سال از او بزرگ‌تر بود. گفت هیچ علاقه‌ای به او ندارد. گفت: «او هم مثل پدرم است. آغاز زنده‌گی‌ام را پدرم به لجن کشید، ادامه‌اش را او می‌کشد.»